یك نفر به دنبال خدا میگشت.......
خدایا! ...یادم بده ......یادم باشه .........یادت باشم.
عید غدیر مبـــــــــــــارک الحمد لله الذی جعلنا من التمسکین بولایتک یا امیرالمومنین بر روی لینک های زیر کلیک کنید: 1:
امروز برگشتم به گذشته ها...نشستم و از اول وبلاگم شروع کردم به خوندن و زنده کردن خاطرات گذشته.... اولین پست(نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388): "نمیدونم چرا این وبلاگو شروع کردم...یك
نفر دنبال خدا میگشت....بارها و بارها خوندمش...احساس میکنم خیلی چیزا
یادم رفته بود...پس خدایااااا یادم بده ...یادم باشه... یادت باشم" اینجا یه خلوتی بود بین خودم و خدا...اینجا جایی بود که حرفایی رو که توی ذهنم بود،حرفایی رو که توی قلبم بود می نوشتم... اینجا یه جایی بود واسه ی یاد آوری به خودم و دیگران.دلم میخواست اگه جایی در مورد خدا اشتباه فکر می کنم اگه گاهی کج رفتم بقیه با نظرهایی که میذارند بهم یاد آوری کنند.میخواستم اگه یکی این چیزایی رو که می نویسم یادش رفته ، بهش یاد آوری بشه و به خودش بیاد که خدا رو توی زندگیش بیشتر ببینه.واسه ی همین راحت حرفامو می زدم... ولی یه مدتیه که دیگه این جا راحت نیستم.دیگه نمی تونم مث گذشته حرفامو این جا بذارم.نمی دونم شاید اشتباه بود که خلوتم با خدا رو،حرفای توی ذهنم رو،گذاشتم این جا... از این به بعد می خوام حرفام توی ذهنم بمونه... دلم نمیاد پستایی رو که تا الان گذاشتم پاکشون کنم.ترجیح میدم حرفام همین جا خاک بخوره تا گاهی بتونم بیام و دوباره مرورشون کنم. امیدوارم همیشه آسمونی باشیم... یه جا خوندم که نخستين گام در رسيدن به مقصد دانستن راه است... توضیحی نمیدم واسم جالب بود دوستام برای این خط خطیام هر کدوم یه قصه ساختن که با هم دیگه فرق داشت...قصه ی شماها چیه؟ بگین چی میبینین;) : این اولیش: اینم دومیش: ----------------------------------------------------------------------- ویرایش:امکان نمایش نظرات رو غیر فعال کردم هفته ی بعد همه ی قصه هاتون رو با هم نشون میدم ویرایش تولد امام
رضا رو به همه تبریک میگم و از همتون به خاطر قصه هاتون ممنونم...قصه های شما فکر
کنم قشنگ تر از قصه های من بود. خط خطی
اولی: از اون وسط
که بزرگتر کشیدمش شروع می کنم.بیشتر آدما فک کنم توی این دسته قرار دارند.یه هدفی
رو انتخاب می کنند و تمام زندگی و فکر و انرژی شون رو روش میذارند.حتی حاضرند به
خاطر رسیدن به هدفشون از درهای بزرگتر و سنگین تر هم بگذرند.بعد وقتی به هدف می
رسند اولش خوشحال اند ولی این خوشحالی همیشگی نیست و خیلی زود با خودشون میگن:خب
من که به هدفم رسیدم.چی شد الان؟این همون چیزی بود که این همه زحمت کشیدم واسش؟!خب
حالا که رسیدم دیگه رسیدم دیگه تموم شد...یا ممکنه باز برن دنبال یه هدف مث همین
بعد بالاخره یه جایی به این میرسن که رسیدم دیگه تموم شد یا اگر نرسند واقعا
براشون سخته...بعد این گروه اکثرا آسمون بالای سرشون رو خط خطی کردن یعنی یه جورایی بی
توجهن...اون کره ی زمین که اون بالا روی سقف آخر کشیدم منظور این بود که اکثر ماها
این جوری هستیم. یه عده
هستند که توی زندگی هیچ هدفی ندارند یعنی یه جورایی هر چه پیش آید خوش آید اینا هم
آسمون بالای سرشون رو خط خطی کردن بعد نتیجه ی این راه چیه؟معلومه دیگه میافتن توی
چاه گمراهی و ذلالت خودشون. یه عده
هستند که همون در اول رو که میبینن بسته است همون جا میمونند و میشینند و سکون و یکنواختی رو انتخاب
می کنند. یه درصد کمی هم هستند که یه هدف بزرگ رو توی زندگیشون
انتخاب می کنند که در کنار رسیدن به اون هدف بزرگ به اهداف کوچکترشون هم می رسند(این
همون قسمت بالای خط خطی هاست که رسیدن به اون هدف بزرگ رو این جوری نشون دادم که
راهش به سمت آسمونه و اهداف کوچیکی رو که در حین این راه بهش میرسه رو مث اون کادو
کنار راه نشون دادم.) دیگه اون درخت پشت زمینه نمادی از درخت زندگی هر
انسانیه که با توجه به اختیاری که داره می تونه زندگیشو در یکی از این 4 مسیری که
گفتم قرار بده. دیگه اون خورشید و رنگین کمان
هایی که از سمت اون بیرون اومده نماد رحمت
الهیه که خدا حتی از اون گروه هایی هم که آسمون بالای سرشون رو خط خطی کردند بارون
رحمتش رو دریغ نمی کنه و این ماهاییم که میایم و گاهی ماه های توی رنگین کمان رحمت
خدا رو برای خودمون سیاه و خط خطی می کنیم..... خب حالا خط خطی دوم: این یکی توضیحش کمتره.این گلی
که حالا با یه ساقه ی خمیده روی صندلی نشسته نماد یک انسانه که در طول عمر خودش
رشد کرده و همون جوری که توی خط خطی کشیدم اولش یه غنچه بوده و بعد بزرگ و بزرگ تر
شده.اون جاده ی پشت سرش جاده ی زندگی هر انسانیه که توش هم سنگه همه گل .سنگ نماد
روزای سخت و ناهمواری هایی که توی زندگیه
آدمه و گل نماد روزهای قشنگیه که هر کسی توی زندگیش داره.اون ابر و بارون پر ستارشم
بارون رحمت خداست که روی سر همه ی ما آدم هاست... نمی دونم بگم زود گذشت یا دیر... کلا این روزا زمان دیر میگذره... ولی کاش هنوز تموم نشده بود خداجون توی این ماهی که گذشت خیلی چیزا یاد گرفتم که قبلا نمی دونستم... مثلا همین که قبل از این که حاجتی رو ازت بخوام اول به گناهام اقرار کنم و بعد به بزرگی و رحمت تو اقرار کنم و به خاطر نعمت هایی که بهم دادی باید شکرشو بجا بیارم... شکر نعمت،نعمتت افزون کند...این رو بارها شنیده بودم ولی چرا بهش توجه نکرده بودم؟! می گفتم به یادم نیستی...انگار قلبم خوابش گرفته بود و توی این ماهی که گذشت داشتم صداش می زدم که بیدار بشه... انگار آسمون بالای سرمو خط خطی کرده بودم و ستاره ها رو نمی دیدم... ولی خودت توی این ماه آسمون رو صاف و بارونی اش کردی و خط خطی ها رو پاکشون کردی... چه قشنگ بود قرآن خوندنا....چه قشنگ بود شبای قدر و قرآن سر گرفتن و زیر بزرگی و عظمتت قرآن گریه کردن...چقدر سحرهامون آسمونی بود...دلم واسه ی این روزا تنگ میشه... نمی دونم....نمی دونم باید چیکار کنم... خداجون تو هستی...می دونم که هستی...ولی دلم میخواد بیشتر وجودتو حس کنم... کاش جوابمو می دادی...می دونم که بالاخره جوابمو می دی... -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- پ.ن:این دفه هم بدون این که فرصت کنم حرفامو روی کاغذ بیارم همه رو همین جا نوشتم... این روزا دلم گرفته.... این امتحانه؟خداجون این که جوابمو نمی دی امتحانه؟سعی می کنم صبرمو زیاد کنم تا بالاخره جوابتو بشنوم.... ولی این بار اولین باریه میخوام هر چی به ذهنم می رسه رو بنویسم.... بازم یه ماه رمضون دیگه اومد...خداجون شکرت... خودِ پارسالم رو با خودِ امسالم مقایسه می کنم...چقدر عوض شدم چقدر دلم برای خود قبلی ام تنگ شده... خداجون قدیما وقتی دلم می گرفت فکر این که تو همیشه به یاد بنده هات هستی...فکر این که هیچ وقت بنده هات رو تنها نمیذاری...فکر اینکه تو همیشه خوبی بنده هات رو می خوای،آرومم می کرد... ولی حالا هر وقت دلم می گیره...وقتی باهات حرف می زنم جوابتو نمی شنوم... می دونم می دونم که اشکال از منه... خدا جون خودت کمکم کن...خودت مث گذشته دستمو بگیر... خدا جون توی این ماه قشنگ که همه رو به مهمونی خودت دعوت کردی کمکم کن ...بذار بازم حس کنم که به یادمی


پ.ن:هفته ی بعد این پست ویرایش میشه و میگم هر کدوم چی بودند![]()
![]()


| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









